تبليغاتX
بدرود

بدرود

چو کس با زبان دلم اشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم.

سلام دوستای خوبم

اول از همه ی اونایی که تو این مدت که نبودم بهم سر زدن و ازم سراغ

 گرفتن تشکر میکنم...خوشحالم که تو این مدت نبودم برای عده ای

 حس شده.و عذر خواهی میکنم که نشد به دعوتهاشون مراجعه کنم.

نمیدونم متاسفانه یا خوشبختانه این اخرین پست من هستش....

 خوشحالید یا ناراحت؟؟

راستش تو این مدت که با شماها بودم خیلی بهم خوش گذشت از

 نظراتتون استفاده کردم...چیزای خوبی یادگرفتم و خلاصه اینکه

احساس خوبی داشتم که باشماها بودم

رفتن من دلایل زیادی اما مهمترین دلیلشو اگه یه روز برگشتم بهتون

 میگم البته زیاد دلیل حادی نداره

اگه رفتم یا وبو حذف میکنم یا میذارم تو صفحه ی بلاگفا باقی بمونه...

دوستای خوبم اگه اولین پستهامو خونده باشید میدونید که ناراحتیهایی

 برای خودم داشتم اما الان شاید ۱درصد از اونا کمتر شده.

دوستای خوبم میخوام بگم اگه مشکلی تو زندگیتون دارید یا چیزی در

 اطرافتون  ازارتون میده باهاش مبارزه نکنید چون خود خدا قشنگیهای

 دیگه ای براتون افریده به دنبال اونا برید و پیداشون کنید و از اونها لذت

 ببرید.

عاشق نشید ولی در نهایت احساس دوست بدارید

تا اخر عمرتون  کسایی را که بهشون مدیونید و از یاد نبرید

اگر تنهاترین تنهاشدی باز خدا هست...او جانشین تمام نداشتنهاست.

در ضمن از اگه تو نظراتتون سوالی ازم داشتین بپرسید.صادقانه جواب میدم.

 به او که میداند حرف دلم را...

 من لبریز از گفتنم نه از نوشتن . باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی . ایمان من به تو ، ایمان من به خاک است . به شکوه آنچه بازیچه نیست ، بیندیش . من خوب آگاهم که زندگی، یکسر صحنه بــازی است . اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است . مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان . تو چون دستهای من، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم . آن لحظه ای که تو را به نــام می نامیدم . من هرگز نمی خواستم از عشق، برجی بیافرینم .
مـــرگ سخن ساده ای است . مگذار که خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق من، جایی از یاد نرفتنی باز کند . ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم .
بـــــــــــــــــــــــازگــــــــــــــــرد !
به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو، نیاز من به تمامی ذرات زندگی است. دیگر چه می توانم گفت. من خسته هستم دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد . تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است.
ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویشتن کنیم.
اینک اما دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند. دستمال های مرطوب، تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند. التماس، شـــــکوه زندگی را فرو می ریزد.
تمنا، بودن را بی رنگ می کند. و آنچه به جای می ماند ندامت است. اگر دیوار نباشد، پیچک به کجا خواهد پیچید. نه من ماندنی هستم، نه تو. آنچه ماندنی است ورای من و توست.
فرصتی برای فكر كردن است. من را تنها نگذار.

 

حرفایی از انیشتن که خیلی دوستش دارم
 
 اگر انسان‌ها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه یک میلیونیوم معده‌شان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت.»
* «اگر واقعیات با نظریات هماهنگی ندارند، واقعیت‌ها را تغییر بده.»
* «تا زمانی که حتی یک کودک ناخرسند روی زمین وجود دارد، هیچ کشف و پیشرفت جدی برای بشر وجود نخواهد داشت.»
* «تخیل مهمتر از دانش است.علم محدود است اما تخیل دنیا را دربر می‌گیرد.»
* «سعی نکن انسان موفقی باشی، بلکه سعی کن انسان ارزشمندی باشی.»
* «سخت‌ترین کار در دنیا درک [فلسفهٔ] مالیات بر درآمد است.»
* «سه قدرت بر جهان حکومت می‌کند:۱-ترس ۲-حرص ۳-حماقت.»
* «علم زیباست وقتی هزینهٔ گذران زندگی از آن تامین نشود.»
* «من با شهرت بیشتر و بیشتر احمق شدم.البته این یک پدیدهٔ نسبی است.»
* «مهم آن است که هرگز از پرسش باز نه‌ایستیم.»
* «هیچ کاری برای انسان سخت‌تر از فکرکردن نیست.»
* «دین بدون علم کور است و علم بدون دین لنگ است.»
* «به آینده نمی‌اندیشم چون به زودی فرا خواهد رسید.»
* «خدا، شیر یا خط نمی‌کند»
* «خداوند زیرک است اما بدخواه نیست.»
* «نگران مشکلاتی که در ریاضی دارید نباشید. به شما اطمینان می‌دهم که مشکلات من در این زمینه عظیم‌تر است.»
* «یک فرد باهوش یک مسئله را حل می‌کند اما یک فرد خردمند از رودررو شدن با آن دوری می‌کند.»
* «اگه نمرهٔ تستت تک شد ناراحت نشو!»
* «من نمیدانم انسان‌ها با چه اسلحه‌ای در جنگ جهانی سوم با یک‌دیگر خواهند جنگید، اما در جنگ جهانی چهارم، سلاح آنها سنگ و چوب و چماق خواهد بود
نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 16:14 توسط سمیرا| |

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن.

درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي ‌ره آورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوی آني، همين‌جاست ...
 
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 0:29 توسط سمیرا| |

سلام به همه ی دوستام به همه ی اونایی که این مدت منو همراهی کردن.نظر دادن وخیلی وقتا گفتن که تنها نیستم.این اخرین پست من در سال جاریه.سالی که پر از فراز و نشیب بود برام.سالی که سرنوشتم تا حدودی رقم خورد.سالی که خیلی چیزا عوض شد.راستش زیاد این سال رو دوست نداشتم.شاید به بعضی ارزوهام رسیدم ولی ...با این حال خدایا شکرت.اره دوستای خوبم اصلا نمیشه با سرنوشت جنگید.پارسال درست تو همین زمان کلی نقشه و برنامه برای خودم ریختم اما حالا...بگذریم مهم این که هنوز کسانی را برای دوست داشتن در کنار خودم دارم و همین ما را بس...دعا میکنم که سال اینده سالی باشه که خدا بهترین ها را برای بنده هاش و مخصوصا شما دوستای خوبم رقم بزنه.سالی باشه پر از ارزوها و اتفاقات قشنگ. سالی باشه که صبح ها که از خواب بیدار میشیم بوی یاس خواب شب قبل روحمون را نوازش کنه.سالی باشه که خدا را همیشه و همه جا در کنار خودمون حس کنیم.و بهترین سال باشه برای کسانی که دوستمون دارن و دوستشون داریم با بودنشون لذت ببریم و در نبودنشون فرصت تلخ و قشنگ دلتنگی را حس کنیم و.یادمون باشه برای بهروزیه همدیگه دعا کنیم.

اینم  حرفهایی از دکتر شریعتی...

 

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش.

 
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش

.
اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش

.
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش

.
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.

 
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.
نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

 
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم.


باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند

تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند
و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود
طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گذار می نمایند . . .
.
.

.
**************
و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها
و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند
و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند  . . .
.
.
.
**************
و باز نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد
تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند
و ترانه عشق را به گوش عشاق برسانند و آنگاه در چمنها و دشت و دمن طوفان برپا کنند . . .
.
.
.
**************
و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد
و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را
به نظاره می نشیندو همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء
نی را می شنود و وظیفه دار.
 این پیام میگردد . . .

..
.
**************

چه افسانه ی زیبایی… زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند
که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟

سال نو مبارک
نوشته شده در جمعه 27 اسفند1389ساعت 22:20 توسط سمیرا| |

روان شناسان شخصیتی بر این عقیده اند که شماره تولد، شما را از آن چیزی که می خواهید باشید دور نمی کند، بلکه مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است. به مثال زیر توجه کنید :
فرض می کنیم که شما متولد 8 مهر 1355 هستید.مهر ماه هفتم (7) سال است پس :
2 = 1+1 = 11 = 0+7+3+1 = 1370 = 1355+7+8
شماره تولد 2 است و اکنون می توانید آنچه راکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهید .


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 17:4 توسط سمیرا| |

     827239o60jzf0b6e.gif تولدم مبارک 832489bgi4c0awc1.gif


        تصوير اصلي را ببينيد
                                                                                                                                            اگر نیم نگاهی به تاریخ باستانی کهن سرزمینمان داشته باشیم ، متوجه خواهیم شد پدران و مادران ما 20قرن از میلاد مسیح و به عبارتی 23 قرن قبل از تولد ولنتاین در روم ، روز 5اسفند  را که سپندارمذگان(اسفندارمذگان) نامیده می شد ،به عنوان روز عشق و عاشقان جشن میگرفتند.

سپندار مذگان                          سپندارمذگان از کجا آمده؟


در ایران باستان، هر روز از روزهای هر ماه، نام ویژه ای از برای خود داشتند، به شرح زیر:

روز یکم : اورمزد (ساده شده ی اهورامزدا)

روز دوم: بهمن (اندیشه ی نیک)

روز سوم: اردیبهشت (بهترین راستی و پاکی )

روز چهارم: شهریور ( شهریاری نیرومند)

روز پنجم : سپندارمد (فروتنی و مهر پاک)

روز ششم : خورداد ( تن درستی و رسائی)

روز هفتم: امرداد (بی مر گی و جاویدی)

روز هشتم : دی بآذر ( افریدگار )

روز نهم : آذر (آتش )

روز دهم : آبان یا همان اومان ( آب ها یا هنگامه ی آب)

روز یازدهم : خور (آفتاب )

روز دوازدهم : ماه

روز سیزدهم : تیر (ستاره ی باران )

روز چهاردهم : گئوس یا گومان ( جهان)

روز پانزدهم : دی به مهر ( آفریدگار )

روز شانزدهم : مهر (دوستی )

روز هفدهم : سروش ( فرمان برداری )

روز هجدهم : رشن ( دادگری)

روز نوزدهم : فروردین یا فروهر یا فروهر دین (نیروی پیشرفت )

روز بیستم : ورهرام یا همان بهرام (پیروزی )

روز بیست و یکم : رام (شادمانی)

روز بیست و دوم : باد

روز بیست و سوم : دی بدین ( آفریدگار)

روز بیست و چهارم : دین (بینش درونی یا وجدان )

روز بیست و پنجم : ارد یا اشی (خوشبختی و دارایی)

روز بیست  وششم: اشتاد (راستی )

روز بیست و هفتم : آسمان

روز بیست وهشتم : زامیاد (زمین)

روز بیست و نهم :مآنتره سپند (گفتار پاک یا نیکو)

روز سی ام : آنارام (فروغ بی پایان )

                                      در این گردش روزگاران، روزهایی هم هستند که با نام ماه ها یکسانند. هر روزی که در آن روز، نام روز با نام ماه یکسان می بوده را جشن می گرفتند و هرکدام دارای اندریافتی ویژه است. که به مرور در زمان شایسته هرکدام به آنها خواهیم پرداخت. گفتار امروز در پیرامون سپندارمذ است. روز سپند( سپندارمذ) از ماه سپند که برابر پنجم ماه سپند است، آیین سپندارمذ برپا می گردد.
اسپندارمذ در اوستا به صورت سپنتا آرمَتی و سپنتا آرمَئیتی آیزه ای است از سه جزء سپَنته به صورت مؤنث سپَنتا به معنی پاک و نا آلوده ( مقدس) و اَرَ ریشه ی صفت اَرِم به معنی درست و بجا و مَتی از ریشه مصدری مَن( اندیشیدن). پس اسپندارمذیا سپنتا آرمتی > سپنداآرمتی> سپدارمتی> سپندارمت> سپندارمذ> اسپندارمذ> اسپند و سرانجام اسفند، یعنی اندیشه درست پاک( اندیشه نیک، سازگاری، بردباری و فروتنی مقدس).[ هزاره های گمشده، پرویز رجبی، پوشینه نخست، رویه 389]

                         جشن سپندارمذگان

جشن سپندارمذگان در اصل گرامیداشت دوستی و محبت و در یک سخن، اشا است. در فرهنگ باختر نشینان، رابطه ی عمیق سرشار از محبت که عشق می نامندش، می تواند بین دو نفر از دو جنس مختلف بوجود آید. ولی در فرهنگ ایرانی که در عرفان ایرانی هم نمود دارد، اینگونه گفته می شود که هر عشق، محبت است و هر محبت، معرفت، ولی هر معرفت، محبت و هر محبت، عشق نیست. و اینکه در فرهنگ خود داریم که می شود عاشق هر ممکن الوجودی شد. حتی عده ای می توانند عاشق مقام حق بشوند و عشق است که می تواتند از پایین ترین رده، یعنی عشق زمینی (از نوع عشق دو نفر از دو جنس مختلف) آغاز شود و به عشق ابدی( عشق به حق) برسد.                                                سپندار مذگان 29 بهمن                     آیین های جشن سپندارمذگان

در روز سپندارمذ از ماه سپندارمذ برابر یبا روز جشن بزرگ سپندارمذگان، مردان زنانشان را بجای خود بر تخت می نشاندند و این به شوند تکریم مقام زن بوده که در ایران باستان وجود داشته است. با وجود این آیین، نمی توان سپندارمذگان را جشن زنان نامید. زیرا سپندارمذ امشاسپند مؤنث بوده است و روز سپندارمذگان به این شوند زنان بر تخت می نشستند. پس از به تخت نشینی زنان در این روز، سراسر روز را به شادمانی و خوشی سپری می کردند. عناصر آیین سپندارمذگان با عناصر دیگر آیین های ایرانی مشابهت داشته است. یعنی آش مخصوص این روز، آجیل شیرین و...                    

اینک که دریافتیم روز عشق ما روزی غیر از ولنتاین غربیان است.بیایید 26 بهمن را فراموش

کنیم و بر صفحه 29 بهمن تقویم ایرانیمان بنویسیم درود بر عاشقان ایرانی.درود بر سپندارمذ.

واژه سپندارمزد در اوستا سپنته آرمئیتی آمده است و به چم ( معنی) فروتنی و بردباری که

خاص مادران است به کار آمده.

      
نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 13:0 توسط سمیرا| |

سلام دوستان گل من....امشب مثلا شب ولنتاینه....یه عده ای امشب براشون شب قشنگ و به یادماندنیه و تمام سال را برای این روز لحظه شماری میکنند و برای عشق و عزیزشون سنگ تموم میذارن....اما باید بگم این روز برای خودش مقدس و شیرین اما نه برای ما ایرانیها چون ما هم برای خودمون روز قشنگتر و مقدس تری داریم که به فرهنگ اصیل خودمون برمیگرده و لازم نیست از فرهنگ غرب الگو بگیریم..درست نمیگم؟؟؟؟؟؟......  در ضمن منتظر یه پست خوشگل از من روزسپندارمذگان یعنی ۵ اسفند باشید.

نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 22:31 توسط سمیرا| |

در سکوتی که به اندازه يک دلتنگی است

هيچ کس وسعت اندوه مرا حرف نزد ...


حتی تو !!!


نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 7:0 توسط سمیرا| |


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 24 دی1389ساعت 18:55 توسط سمیرا| |

                   ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموران فقط  برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!  آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...  پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!  پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.  ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!!  رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!   من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!                                     ادامه مطلب...




ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389ساعت 0:30 توسط سمیرا| |

در قبایل عرب همواره جنگ بود، اما مكه "زمین حرام" بود و چهار ماه رجب، ذی‌القعده، ذی‌الحجه و محرم، "زمان حرام"، یعنی كه در آن جنگ حرام است. دو قبیله كه با هم می‌جنگیدند، تا وارد ماه حرام می‌شدند، جنگ را موقتاً تعطیل می‌كردند، اما برای آنكه اعلام كنند كه "در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت"، سنت بود كه بر قبه‌ی خیمه‌ی فرمانده قبیله، پرچم سرخی بر می‌افراشتند تا دوستان، دشمنان، و مردم، همه بدانند كه "جنگ پایان نیافته است".

آنها كه به كربلا می‌روند، می‌بینند كه جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه‌ی جنگ، آرامش مرگ سایه افكنده است.


اما می‌بینند كه بر قبه‌ی آرامگاه حسین، پرچم سرخی در اهتزاز است.


بگذار این سال‌های حرام بگذرد!..."
                                   
                                                              دکترشریعتی
نوشته شده در جمعه 26 آذر1389ساعت 13:28 توسط سمیرا| |

                                پشت در ایستاده ام                                 
اگر چه ....
همیشه
انکار می شوم
اگر چه ناشنواست
صدای در زدن ها یم .
اینجا
در برزخ
جسم های گنگ
من در سکوت ساکت خودم
فراموش می شوم...                                                                               خدایا صدامو میشنوی؟؟ خدایا تو رو خدا این بازی را تمومش کن...من دیگه نمیتونم ..چه جوری بهت بگم کم اوردم...چه جوری بگم خدایا کمکم کن.. مگه یه چیزی رو چه جوری باید ازت بخوام... تو مگه به چه کسی کمک میکنی؟ به هرکسی کمک میکنی اینقدر زجرش میدی؟ خدایا مگه من بنده ی تو نیستم؟.. چرا بین بنده هات فرق میذاری.. چرا اونایی که بدتر از من هستن رو اینقدر اذیت نمیکنی؟؟ مگه من چی کار میکنم؟ دارم تقاص چی رو پس میدم... خدایا چرا تنهام گذاشتی؟ خدایا اذیتم نکن دیگه نمیتونم..
نوشته شده در شنبه 13 آذر1389ساعت 23:57 توسط سمیرا| |

سلام...الان یه لحظه حس بدی بهم دست داد تصمیم گرفتم بعد از یه مدت از خودمم بنویسم ولی نمیدونم چرا هر چی سعی میکنم نمیتونم حرف دلمو بنویسم... چرا خدایاااا. چرا حرف دل و واسه گفتن و رها شدن نذاشتی؟...چند وقته اصلا حوصله ی هیچ کاری را ندارم... نمیدونم چرا همش یاد گذشته ازارم میده... گاهی به خاطر گذشته ای که دارم احساس شکست میکنم... احساس میکنم هیچکدوم از کارام درست نیست... قدرت تشخیص درست و از نادرست از دست دادم...خدایا کجایی؟ خستم... خسته ی خسته... میدونی چرا؟ چون دارم توی زندگی عقب گرد میرم... دارم خلاف جهت اب شنا میکنم...همه چی در اطراف به نظر شیرین میاد ولی از درون تلخیش ازارم میده... نمیدونم ایا کسی میدونه در اوج لذت پشیمونی یعنی چی؟؟

نوشته شده در شنبه 29 آبان1389ساعت 0:42 توسط سمیرا| |

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.
"
استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟

کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟
دوباره کسی پاسخ نداد.استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟
برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.استاد با قاطعیت گفت با این وصف خدا وجود ندارد.دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.استاد پذیرفت.....ادامه مطلب



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 25 آبان1389ساعت 0:24 توسط سمیرا| |

                   خدا من خدا هستم. امروز من همه مشکلات را اداره ميکنم. لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نياز ندارم.اگردر زندگي وضعيتي برايت پيش آيد که قادر به اراده کردن آن نيستي براي رفع کردن آن تلاش نکن. آن را در صندوق (چيزي براي خدا تا انجام دهد) بگذار. همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من نه تو
وقتي که مطلبي را در صندوق من گذاشتي همواره با اضطراب دنبال (پيگيري ) نکن. در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي که الان در زندگي ات وجود دارد تمرکز کن. نا اميد نشو.


ممکنه غصه زود گذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري به زني فکر کن که با تنگدستي وحشتناک روزي دوازده ساعت هفت روز هفته را کار مي کند تا فقط شکم فرزندانش را سير کند


وقتي روابط عاشقانه ي معشوقت رو به تيرگي و بدي ميگذرد و دچار ياس ميشوي به انساني فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده است
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبور مي شوي براي يافتن کمک کيلومتر ها پياده بروي به معلولي فکر کن که دوست دارد فقط يکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
ممکنه احساس بيهودگي کني و فکر کني که اصلا براي چي زندگي مي کني و بپرسي هدف من چيست؟ شکر گذار باش . در اينجا کساني هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافي براي زندگي نداشته اند.
وقتي متوجه موهات که تازه خواکستري شده در آيينه ميشوي به بيمار سرطاني فکر کن که آرزو دارد مويي داشته تا به آن رسيدگي کند.


نوشته شده در شنبه 22 آبان1389ساعت 13:36 توسط سمیرا| |

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود. ناگهان پسر 4 ساله اش سنگی برداشت و با آن چند خط روی بدنه ماشین کشید. مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که در دستش داشت، این کار را می کرد!

 

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را از دست داد.

وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید:

«کی انگشتانم دوباره رشد می کنند؟!»

 

مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که از کرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود، جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

«دوستت دارم بابایی»

 

روز بعد آن مرد خودکشی کرد!.......                                                                   

برید به ادامه.....

 



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 23:32 توسط سمیرا| |

خودم که ازش خوشم اومد شما چی؟؟                                                                                                                                                                   معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین
سارا...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .                                                                                        نظریادتون نره    .....
                                                                    

نوشته شده در سه شنبه 18 آبان1389ساعت 22:42 توسط سمیرا| |

سلام دوستان عزیزم......  دلم برای ارزو  کردنای بچگی تنگ شده.... دلم میخواد ارزوای قشنگ بچگی دوباره برگرده حتی  اگه  هیچوقت براورده نشه...  یاد وقتایی بخیر که گاهی اروم اروم برای ارزوهامون توی بچگی گریه میکردیم و حالا میخوایم فقط یه لحظه دوباره برگرده و براورده نشه....فقط  و تنها یه بار دیگه  حس بشه.... خدایا  میشه من ارزوهامو  با بچه ها عوض کنم!!شما ارزوهای بچگیتون چی بوده؟؟؟

نوشته شده در شنبه 15 آبان1389ساعت 19:52 توسط سمیرا| |

". . . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. . . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم..." کوروش کبیر

ای انسان، بدان که هر که هستی و از هر کجا که بیایی، من کوروشم، کسی هستم که شاهنشاهی را برای ایرانیان و این دولت بی کران را بنیان نهادم. پس هیچ وقت به این آرامگاه و این خاکی که مرا پوشانده است رشک مبر (قابل توجه کسانی که طرح سد سیوند را زدند).

در این پارسگرد و در این مهد پاک                بریزم همی اشک بر روی خاک

تو ای دادگر شاه پوزش پذیر                        به بینادلی دست ما را بگیر

همه تارو پودم پر از مهر توست                   جهان را نیازی بدان چهرتوست                                 اين هم سخن آخر كوروش كبير:
((مرا در ايران دفن كنيد تا ذره ذره وجودم بخشي از ايران شود.))

نوشته شده در جمعه 7 آبان1389ساعت 20:58 توسط سمیرا| |

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین ردیف یک مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.
آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواهید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چیز اعتقاد ندارند؟!!!
خنده داره؟ ...... تاسف آوره

نوشته شده در جمعه 7 آبان1389ساعت 20:23 توسط سمیرا| |

             گاهی لحظه ی دیدار پر از دلتنگی است
نوشته شده در جمعه 23 مهر1389ساعت 13:23 توسط سمیرا| |